تبليغاتX
شب شراب نیرزد به بامداد خمار

مخلص رفیق رفقا مسعود

 عقاید
زندگی پاداش گناه متولد شدن است
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:9 |
 من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم، كه برای تو و تصویر دلت می میرم..
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 0:13 |
 ساز دل
تنهایم,
 
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 15:11 |
 

درد دل 

با نامت امشب آري فالي زدم به مستي
خواندم ترا كه بودي آن دلرباي هستي
با خويش گم شدم من در سينه‌ي شبستان
بي خويشتن نشستم در اوج مي پرستي
هر گوشه‌ي دلم را خالي نمودم از غير
غير از خدا تو بودي كارام مي نشستي
درد دل خرابم جز نام يك نفر نيست
آن يك نفر تو بودي كز غير من گسستي
در حافظيه امشب غوغاست چون دل من
انگار چشمت امشب بر چشم من ببستي
با تو برايم هر شب اوج كمال بودست
بي تو ولي نشستم در عمق چاه پستي
سرد است آري اما گرمست دل «مسافر»
چون ميزبان دل او و مهمان تو هستي

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 22:42 |
 پر کن پیاله ام ساقی ....
 
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 15:4 |
 ازبرادرم محمود
 

عشق خدا

ما گوشه نشين خم ابروي تو هستيم
ما جام بدستان سر كوي تو هستيم
شب‌ها پي تكبيره الاحرام پياله
مستيم و خرابيم و روان سوي تو هستيم
از وقت سحر با تو چه گوئيم كه عمريست
ما جيره خور ساغر مينوي تو هستيم
يك گوشه‌ي چشمي نظري بر دل ما كن
چنديست كه در حسرت اين خوي تو هستيم
ما جامه‌ي تزوير و ريا بر تنمان نيست
چون معتقد ضامن آهوي تو هستيم
پروانه صفت ز آتش قهرت نهراسيم
تا منتظران شه دلجوي تو هستيم
يارب بگذر از سر تقصير «الهي»
هر چند كه غافل ز مه روي تو هستيم

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 14:58 |
 
   
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 14:50 |
 تنهای تنها
 


تنهای تنها

تنهایی که از تنهایی, تنها, تنها را میشناسد

و تنها, تنهایی اش را با تنها سپری می کند ....


|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 14:35 |
 به کسی نگو
تو این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم
تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 14:20 |
 
   
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 9:11 |
 راز خم ابرو یت

راز خم ابرويت

دوشينه به دل گفتم راز خم ابرويت
آن گاه كه گم گشتم در سلسله‌ي مويت
هر جا كه نظر كردم چيزي به نظر نامد
جز قامت رعنا و رخشندگي رويت
من مرغ دل خود را آزاد همي كردم
تا وا رهد از سينه تا پر بكشد سويت
ديدم كه دلم رفته است شوريده و سرگردان
در پيچ و خم ايام، در پيچش گيسويت

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 9:3 |
 شادغمگین

همیشه وقتی شاد میشی آروم بخند تا غم بیدار نشه و وقتی غمگینی یواشکی گریه کن تا خوشی نا امید نشه  (چارلی چاپلین)

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 10:39 |
 جست وجو در سایتها
دانلود screensaver

/http://www.screensaver.com

http://popularscreensavers.smileycentral.com/download/index.jhtml?partner=ZRxdm185&sub=1644-ym

ایجاد وب سایت 

http://signup.bizhosting.com/cgi-bin/path/signup?verify=1150450065&refcd=MWS_20040713_Banner_bar

 

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 11:43 |
 با اجازه محمود جان

   عشق  

چشمش آهنگ غريبي مي‌نواخت
باز دل خود را چه بي باكانه باخت
ضرب سازش حرف‌هايي تازه داشت
باز فكر تازه‌اي در سر گذاشت
پاي در محراب برد و مست شد
تار اسير دست يك تردست شد
دست مستش چنگ در مضراب زد
نقش صدها قصه در محراب زد
اشك در چشمش به رقص آمد به ناز
باز جان تازه‌اي آمد به ساز ...

برای خوندن ادامه شعر به امیلم مراجعه کنید

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 11:37 |
 از (به کسی نگو)

آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 17:9 |
 کتاب مسا فر نوشته برادر عزیزم محمود داره میاد منتظر باشید
 
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 23:10 |
 بیوفا
 يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه يه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده !؟گفتم اگه بارون نيومد چي ؟.... گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره.... گفتم يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمهام خواست بباره تنهام نذار... گفتي: چشم !!حالا امروز من دارم يه گوشه ي خلوت گريه مي کنم اما آسمون نمي باره.... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي..!! آخه چرا ؟مگه گناه من چيه ؟........................
|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 22:19 |
 از برادرم محمود
 

رفتي ...

رفتي به يك صدا، رفتي به ناكجا
آن قدر دور دور اندازه‌ي خدا
در كوچه‌هاي دل گشتي پي سفر
رفتي چه بي صدا، رفتي چه بي‌خبر
رفتي كه در خيال بينم تو را سراب؟
رفتي ولي هنوز مي‌بينمت به خواب
دل در پي‌ات ببين بي‌خانمان شده
آري صداي تو روياي جان شده
رفتي ولي ببين دل بي تو مردني است
ناگفته‌هاي دل حالا چه گفتني است
مي‌سوزم و هنوز چيزي نگفته‌ام
از وقت رفتنت يك دم نخفته‌ام
رفتي كنون چنين آواره‌ام ببين
هر جا كه سر زدي يك گل ز جان بچين
گلزار سينه‌ام دادم ترا به شعر
شايد كه يابيم جايي مرا به شعر
چيدي دل مرا، بردي به ناكجا
آن قدر دور دور اندازه‌ي خدا

|+| نوشته شده توسط مسعود الهی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 22:17 |